موج
موجیم و وصل ما، از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم
پرواز بال ما، در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال، بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما، از کال چیدن است
( قیصر )
ثابت می مانم...
ایستاده بودم.
گاز دادی و به سرعت از کنارم رفتی..
و فقط چند برگ خشک نارنجی به دنبالت آمدند،
که آنها هم بعد از چند قدم پشیمان شدند و مثل من ایستادند.
و چون طبق معمول! قلب تو، مبدا مختصاتمان است،
ابن من بودم که از تو دور می شدم.
با "وجود" اینکه ثابت بودم.
.
.
حالا که رفتی،
تنها نگرانی من این است
چون که زمین گرد است،
تو که از یک طرف دور می شوی،
متاسفانه
داری از طرف دیگر نزدیک تر می شوی!
.
.
.
ولی من همچنان ایستاده ام
و همه چیز و همه کس
به یک نسبت،
دور و نزدیک می شوند.
.
باران پاییزی صورتم را خیس تر می کند
و سیگار بعد از رفتنت چه حالی می دهد
حرف ()
