حرف هایی برای "نه"گفتن...


هجویات نویسی من!

خفگی...

 
 
 
 
[این صفحه بعد از ثانیه بصورت اتفاقی وارد ادامه یکی از موضوعات بالا می شود.]
.
.
.
.
.
حالم از همتون بهم میخوره ...

   + مهندس شریف! - ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠

در ستایش مرگ

مرگ یعنی نماندن و رفتن
مرگ یعنی نبودن در بدن

مرگ یعنی نشخوار خاطرات
مرگ یعنی فسخ تمام معاملات

مرگ همان جدا شدن از رشته ی زمان است
تنها گذاشتن تک تک ثانیه ها و آزادی ِ روان است

مرگ یعنی اتصال ِ کامل به آگاهی
حل شدن در حوض نامتناهی ِ دانایی

هر کس که می میرد،
دیگر نمی ریند!

دیگر نمی بیند،
دیگر نمی خندد و نمی خیزد و نمی رقصد و حتی نمی شیند!

چون وقتی می میری ، تقریبا همه چیز را از دست داده ای.

چه بهتر! مگر مغز خر خورده ای که درگیر این همه ماده ای؟


پس آدم بعد از مرگش چه می شود؟
آخر همینجوری الکی که نمی شود!

مثل دونده ای که هی بدود و برود
آخرش هم به هیچ جایی نرسد!

ولی حتما یک تشکیلاتی چیده اند
وگر نه که فکر کنم رسما ریده اند!


من
با اینکه خیلی عاشق خودمم و بدنم،
ولی هر چه زود تر دوست دارم قید این بند را بزنم

بمیرم و ببینم در آن دنیای لعنتی چه خبر است

وداع کنم با این زندگی، که آغازش از کمر است

   + مهندس شریف! - ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠