طفلی به نام شادی
طفلی به نام شادی دیریست گم شده است
با چشم های روشن براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هر کس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر !
(شفیعی کدکنی)
موج
موجیم و وصل ما، از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم
پرواز بال ما، در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال، بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما، از کال چیدن است
( قیصر )
ثابت می مانم...
ایستاده بودم.
گاز دادی و به سرعت از کنارم رفتی..
و فقط چند برگ خشک نارنجی به دنبالت آمدند،
که آنها هم بعد از چند قدم پشیمان شدند و مثل من ایستادند.
و چون طبق معمول! قلب تو، مبدا مختصاتمان است،
ابن من بودم که از تو دور می شدم.
با "وجود" اینکه ثابت بودم.
.
.
حالا که رفتی،
تنها نگرانی من این است
چون که زمین گرد است،
تو که از یک طرف دور می شوی،
متاسفانه
داری از طرف دیگر نزدیک تر می شوی!
.
.
.
ولی من همچنان ایستاده ام
و همه چیز و همه کس
به یک نسبت،
دور و نزدیک می شوند.
.
باران پاییزی صورتم را خیس تر می کند
و سیگار بعد از رفتنت چه حالی می دهد
خبرت هست ؟؟؟
| خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد | خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد | |
| خبرت هست که ریحان و قرنفل در باغ | زیر لب خنده زنانند که کار آسان شد | |
| خبرت هست که بلبل ز سفر بازرسید | در سماع آمد و استاد همه مرغان شد | |
| خبرت هست که در باغ کنون شاخ درخت | مژده نو بشنید از گل و دست افشان شد | |
| خبرت هست که جان مست شد از جام بهار | سرخوش و رقص کنان در حرم سلطان شد | |
| خبرت هست که لاله رخ پرخون آمد | خبرت هست که گل خاصبک دیوان شد | |
| خبرت هست ز دزدی دی دیوانه | شحنه عدل بهار آمد او پنهان شد | |
| بستدند آن صنمان خط عبور از دیوان | تا زمین سبز شد و باسر و باسامان شد | |
| شاهدان چمن ار پار قیامت کردند | هر یک امسال به زیبایی صد چندان شد | |
| گلرخانی ز عدم چرخ زنان آمدهاند | کانجم چرخ نثار قدم ایشان شد | |
| ناظر ملک شد آن نرگس معزول شده | غنچه طفل چو عیسی فطن و خط خوان شد | |
| بزم آن عشرتیان بار دگر زیب گرفت | باز آن باد صبا باده ده بستان شد | |
| نقشها بود پس پرده دل پنهانی | باغها آینه سر دل ایشان شد | |
| آنچ بینی تو ز دل جوی ز آیینه مجوی | آینه نقش شود لیک نتاند جان شد | |
| مردگان چمن از دعوت حق زنده شدند | کفرهاشان همه از رحمت حق ایمان شد | |
| باقیان در لحدند و همه جنبان شدهاند | زانک زنده نتواند گرو زندان شد | |
| گفت بس کن که من این را به از این شرح کنم | من دهان بستم کو آمد و پایندان شد | |
| هم لب شاه بگوید صفت جمله تمام | گر خلاصه ز شما در کنف کتمان شد |
باید از محشر گذشت
باید از محشر گذشت
لجن زاری که من دیدم سزای صخره هاست ،
گوهر روشن دل از کان و جهانی دیگر است ،
عذر میخواهم پری ...
عذر میخواهم پری ...
من نمیگنجم در آن چشمان تنگ ،
با دل من آسمانها نیز تنگی میکنند ،
روی جنگلها نمی آیم فرود ،
شاخه زلفی گو مباش ،
آب دریا ها کفاف تشنه این درد نیست ،
بره هایت میدوند ،
جوی باریک عزیزم راه خود گیرو برو ...
یک شب مهتابی از این تنگنای بر فراز کوها پر میزنم،
میگذارم میروم ،
ناله خود میبرم ،
دردسر کم میکنم ...
چشمهائی خیره می پاید مرا،
غرش تمساح می آید بگوش ،
کبر فرعونی و سحر سامریست ،
دست موسی و محمد با من است ،
میروی ، وعده آنجا که با هم روز شب را آشتیست ،
صـبـح چنـدان دور نیست ...
(شهریار)
وصف بهار در شعر «افسانه» نیما یوشیج
وصف بهار در شعر «افسانه» نیما یوشیج
شکوه ها را بنه ، خیز و بنگر
که چگونه زمستان سر آمد
جنگل و کوه در رستخیز است
عالم از تیره رویی در آمد
چهره بگشاد و چون برق خندید
توده ی برف از هم شکافید
قله ی کوه شد یکسر ابلق
مرد چوپان در آمد ز دخمه
خنده زد شادمان و موفق
که دگر وقت سبزه چرانی است
قرن شکلک چهر
قرن شکلک چهر
هان ،کجاست ؟
پایتخت این دژ آیین قرن ِ پر آشوب
قرن شکلک چهر
برگذشته از مدار ماه...
ادامه مطلب
شادی را فراموش نکن
پابلو نرودا (۱۲ ژوئیه ۱۹۰۴- ۲۳ سپتامبر ۱۹۷۳) دیپلمات، سناتور و شاعر شیلیایی و برنده جایزه ادبیات نوبل بود.
شادی را فراموش نکن
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی...
آرامش کسی را بر هم نزنیم
آرامش کسی را بر هم نزنیم
در بگشائید کسی پشت در است
در بگشائید کسی پشت در است، مباد برود
مباد برود که اگر برود خدا برود.
بخوانیدش، بخوانیدش به هر اسمی که می خواهید بخوانیدش.
خدایا آسمان آرام باد.
زمین آرام باد.
دریاها آرام باد.
خدایا آرامش آرام باد
و در آرامش آرامش کمک کن آرامش کسی را بر هم نزنیم.
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
... دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
! باید آدمش پیدا شود
!باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد
! سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش...
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری...
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند
(دکتر شریعتی)
یادش بخیر بچگییا
یه روز یه آقا خرگوشه
رسید به یه بچه موشه
موشه دوید تو سوراخ
خرگوشه گفت آخ
«وایسا وایسا کارت دارم
من خرگوشه بیآزارم
بیا از سوراخت بیرون
نمیخوای مهمون»
یواش موشه اومد بیرون
یه نگاهی کرد به مهمون
دید که گوشاش درازه
دهنش بازه
«شاید میخواد بخورتم
یا با خودش ببرتم
پس میرم پیش مامانم
آنجا میمانم»
مادر موشه عاقل بود
زنی باهوش و کامل بود
یه نگاهی کرد به خرگوش
گفت به بچه موش
«نترس جونم اون مهمونه
خیلی خوب و مهربونه
پس برو پیشش سلام کن
بیارش خونه......
حرف ()
